تبليغاتX
دفتر عشق

زمزمه ی نا مفهوم

دردهایی هست که می دانی هیچ گاه درمان نمی شود.

فاصله هایی به درازای راه کهشکانی فراق

جاده هایی هست که هیچ گاه ترا به مقصد نمی رساند

پل هایی ناپیدا، بی انتها. 

با این همه

خورشید از پس قاب خیس پنجره زیباست

و درخت کاج بلندی که همین نزدیکی است

در فراسوی هستی

رویای شیرین نیستی

بر شاخسار تقدیر

پروانه ای می چرخد

تو خویشاوند باران 

خویشاوند شقایقی

اما هنوز

روزهایم در فراق تلخ می شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:0  توسط   | 

بهانه

عمر رویا چرا کوتاه است

تا بیایم دست هایت را بگیرم

ابرها می گریند

سراغت را از باران گرفتم

هیچ باور نمی کردم

هیچ

بهانه های ندیدن

نیامدن و نگفتن

یک نگاه کافی است

تا برای همیشه منتظر باشی

دردی  پنهان

رنجی نادیدنی

باید لبخند زد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:37  توسط   | 

برای تو

       گاهی  باد پنجره را می بندد و من با چه زحمتی، دگر بار آن را باز می کنم. اما هیچ معلوم نیست، چه خواهد شد. پنجره که بسته می شود، احساس زندانی ای را دارم که دیوارهای سلولش را بالاتر می برند. دیوار که باشد چه فرقی می کند ارتفاع آن تا کجا کشیده شده باشد.؟ بگذار پنجره نیمه باز باقی بماند. بگذار نسیمی که از شرق می وزد، صورتم را نوازش کند. بگذار پروانه ها تا طلوع نور، خواب خوش لبخند غنچه ها را ببینند.

        گاهی تا هیچستان دور قدم می زنم، تا جایی که هیچ چشمی در آن جا نیست. هیچ گوشی صدایی را نمی شنود. و من بی آن که بدانم دشت های خالی را تا افق سر می زنم.   اما وقت هایی فرا می رسد که احساس می کنم تشنه ام. می نوشم اما در خیالم آسمان کویری را تصویر می کنم.آسمانی پر ستاره. کدام رنگ را دوست داری؟ کدام بیابان را با من راه می روی؟

        گاهی آتش و گرمای کلبه تمام می شود، خاموش می شود و سرمای استخوان سوز و شب های تیره فرا می رسد. صدای دندانی را می شنوم که از شدت سرما بر هم می خورد و استخوان های منجمد شده ای که جز به خواب نمی اندیشد. هیزمی جمع می کنم و آتشدان سرد شده را دوباره روشن می کنم. گرما، گرما و آتش در آن تیره شب سرد و یخ زده،. چای درست می کنم. فنجانی چای داغ برایت می ریزم. دست هایت را با آب گرم می شویم و بار دیگر زمزمه ی زندگی را با هم گوش می دهیم. وقتی کلبه، گرم می شود، زیباتر می شوی. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:59  توسط   | 

آمدم اما نبودی

آمدم اما نبودی،

من نرفتم تا تو بیایی.

ماندم تا صبحگاهان

سرما بیداد می کرد

دست هایم یخ می زد

آمدم من، تو نبودی

اما نرفتم

چشم هایم پر خواب

سال هاست می آیم،

         لحظه هایم بی تو

         پشت دروازه ی شب

         منتظر تا تو بیایی

         ترسم آن روز 

          من نباشم

          رفته باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 16:33  توسط   |